تبليغاتX
اشعارما

اشعارما

ادبیات فراموش شده

لطفادراین اشعار

خواب وخیال

دیشبم درخواب خوش دیدم تورادربرگرفتم
تامرادرزیرپربگرفته ای اندرخیالم
طاق ابرویت بشدمحراب طاعت درنمازم
تا دل وجان رابراهت داده ام من دربرابر
غرق دریای ملامت گرشدم درراه جانان
راهبردرعشق خضرباوفاشدترزلعلش
درروی خارمغیلان ازپی محمل دویدم
درچمن بزم حریفان بودمی درگردش آمد
عشق توأم بافراقش آتشم زدچون سمندر
صبحگاهان تاصبا زلف دوجینت کردشانه
عطرزلفت درصبوحی آهوان راکرد حیران
مغربی راپایمال افتاده حقش بین یاران

 

عمرخودرا درجوانی گوئیا ازسرگرفتم
عالم وکون ومکان رازیربال وپرگرفتم
کس نخواهددیدزین پس قبله دیگرگرفتم
شکرمندم درقمارعشق چشم ترگرفتم
درعوض هم عشق خوبش چون دروگوهرگرفتم
برترازصدسلسبیل و چشمه کوثرگرفتم
گوئیا سیمرغ عشقم درپی اوپرگرفتم
عمرچندین باره کردم تازتوساغرگرفتم
انتقام سوختن ازشعله آذرگرفتم
ازحسادت زانوان خویش رادربرگرفتم
یک نظربرآن شدم ازنافه مشگ ترگرفتم
برکه گویم خامه را ازفاتح خیبرگرفتم

 

تلف عمر

درراه توجوانی عمرم بشدتلف
هردم خیال وصل توتادرسرم ببود
گرلحضه ای جمال توبینم بخواب خود
آنجا که طاق ابروی توقبله گاه شد
تصویرتوبه صفحه دل تاکشیده ام
دردفراق راچه لزومی برخ کشیم
ازعمرخود ندیده ام ازخیربهره ای
رنجیدگی چه سودمحبت صفا دهد
درراه عشق حجله دامادی است دار
گرگوشه ای زروی توبینند عارفان
صدتهمت وملامت اگرمیرسد زتو
برمغربی هرآنچه بگویندحاسدان

 

چون بوده عشق خوب توباارزوهدف
دل میشدازوصال توپرشوق وپرشغف
دیگرچه فکردیدن حوریه درغرف
برکشتنم سپاهی مژگان کشیده صف
جان تا نشدهدیه چه فرقیست باخذف
گفتند خیرنیست کسی رازماسلف
لشگرکشیده غم بسوی مازهرطرف
عاقل نمیکند به ضررهای خوداسف
دردل نشست تیرزدلدارلاتخف
بینند ازجمال تواسرارمن عرف
باکی کجاست دامنت آورده ام به کف
خاک درش بدیده نمایم زهی شرف

 

خیانت دروطن


این همه سرسختی وظلم وجنایتها چرا
مردمان درزیرپتک تهمت ونامردمی
نخبگان درسال نوزندانی نا کرده اش
رهبران دین برای مسند وتحکیم آن
عده ای دارای ثروت جمله ازراه خلاف
غارت اموال کشورمیشود بانام دین
میرود ناموس مردم کوی وبرزن بهرنان
عیدنوروز است صدها خانوارمملکت
این همه زندانی ومحبوس بی جرم وگناه
رسم دنیا اینکه زندانی بود اهل خلاف
جمله محبوسند اهل دانش وعلامه ها
روبه اضمحلال  کشورمیرود ازحاکمان
کشوریکه ثروتش افزون زثروتهای غیر

 


ازمیان رفته عطوفت باعدالتها چرا
این همه برمردمان جوروجنا یتها چرا
گوید آنها لیک برمردم مصیبتها چرا
میکشد برداریارب این شرارتها چرا
کس نگوید ازکجا آورده ثروتها چرا
میشود بردارگوید کس که غارتها چرا
عده ای باصد تجمل درعمارتها چرا
دیده گریان بهرنانی با ملالتها چرا
جمله باچسب دروغین زیرتهمتها چرا
لیک محبوسند اینجا با عدالتها چرا
جرمشان این بوده گویندی که بدعتها چرا
بارالاها اینهمه ظلم ازحکومتها چرا
حالیا بی نان مردم بین ملتها چرا
 

 

شب مهتاب


ساقیا گربدهی زان می کم یاب مرا
بیقراری که بود همره عاشق به سحر
عاشقان را به سحرخواب نباشد زخیال
مست چشمان توبودم همه دم بی می وجام
شررعشق توآتش زده برخرمن دل
سبب عشق تو مارازهمه دوربداشت
مغربی ببردخدمت مردم به عدم

 


همرهی میکند امشب شب مهتاب مرا
فکردوری تو بنموده که بی تاب مرا
ولی امشب بربود ازغم توخواب مرا
ولی افتاده به سرجام می وناب مرا
مگرم حفظ کند ربی الارباب مرا
میزند طعنه دراین مرحله احباب مرا
نوشداروبه خیال آیدوسهراب مرا

 

نوروز


نوروزدهدمژده که شدفصل بهاران
ازسردی بهمن که شده خسته تن وجان
پیران جهاندیده سرسفره نوروز
ازقله کهسارکه یخها همه آبند
زلفش بروی سینه بیفشانده به نازش
بلبل به سوی شاخه گل نغمه به لبها
نوروزرسد درکف خودبرگه زرین
قمری به چمن آمده با باده رنگین
اسطوره ما جام جم وسفره نوروز
منشورکوروش بارزوآثارزنوروز
نوروزبه ظاهرشده عید همگانی
نوروز چونوریست بما سمبل ایثار
نوروزکه یعنی همه ظلمت به سرآمد
درزیریخ وبرف چمن کرده صبوری
برمغربی گفتند به سرخاب سراید

 


درفصل بهاران که گل آیدبه گلستان
نوروزدهد مژده لب خند جوانان
عیدی بدهد برهمه گان بالب خندان
بانغمه خود برچمن آید به شتابان
نسرین وگل سوسن ولاله به گلستان
آرامش دل یافته ازبرف زمستان
مردم صله دارند به ارحام وبه خویشان
درمیکه هم شاهد زیبا شده رقصان
این سفره هفسین شده برما زقدیمان
نوروزبود خاطره ازفرقه دستان
دراصل جدال است به هرظلمت دوران
درجنگ به سرمای دی وبهمن وزندان
باصبروتحمل بشود برف زمستان
تازنده بماند همه جا دانش وعرفان
شعریکه شود درهمه جا محفل عرفان

 


برنگاهت نذرکردم جان وتن
جام جم راکم بباشد گردهم
مست گرددهرکه بیندخال تو
گرببوسم دیدگانت باده را
کارگرنبودبریزد خون من
دردمارا میشوددرمان اگر
خون عاشق ریزدآن لعل لبت

 


روی آنها دیدگان رانیزهم
ملک صدکیخسروپرویزهم
دیگان مست وسحرانگیزهم
خودکنم محروم ازآن پرهیزهم
تیغ بهرام یل وچنگیزهم
آ ن نگاه خوب ومهرآمیزهم
خط سبزخضرت خونریزهم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:13  توسط استادمغربی  | 

اشعارکهن عرفان

قصیده رائیه


اندیشه کن ازدست مده مهرووفارا
ازباده پررنگ بزن فصل بهاران
این پیرعجوزه بکسی روی نشانداد
خدمت بکسی کن که بفردای قیامت
ازمعرکه خلق توانی به حذرباش
درویش وگدازاده ریاست بکف آرد
دردست گدازاده مده تیغه بران
نوکیسه اگرجای بزرگان بنشیند
درقله نشینداگرعصفوردمی را
نیان عمارت شودازخشت گل وخام
ازفطرت آلوده خذف زرنتوان کرد
آلوده خذف گرشکندکاسه زرین
بشکسته دلی رابکف آورزبزرگان
خواهی که بدانی زکجاآمده بغطاق
نوکیسه دهد نوشی داروی به سهراب
پس خورده روبه نخورد شیربه جنگل
آن صوت دوبدتربودازصوت حمیران
تردامن اگربهرشفادادبه خسته
ازجرم وگنه گرگذزد صاحب مسند
دانی زچه دروقت سحرغنچه کندگل
شکرانه زمردم مطلب مردم دنیا
مخفی کن وپنهان زهمه دانش خودرا
خواهیکه قدم درصف عرفان بگذاری
مظلوم ترازمغربی درشهرندیدم

 


خودرا برهان ازغم این  دارفنارا
زان باده که درپشت کندآب بقارا
مهریه اوکرده همه سودبقارا
دشمن نکند باتوهمه اهل جزارا
بگذاروتوبگذرزهمه خلق خدارا
بی جرم وگنه حبس کندشاه وگدارا
ریزدبه جفاخون غریب وضعفارا
باطعنه ببندددرالطاف وسخارا
برباددهد بال وپربازوهمارا
ویران شودارسربرداوج سمارا
بی زرنشودکردفزون قدروبهارا
هرگزنتواند که دهدجای طلارا
آبادی دل برترازآن بیت خدارا
ابلیس نهان کرده دراولات وعزارا
هیهات کسی بیندازاولطف شفارا
روبه بخوردلاشه پس ماندغذارا
بیهوده زنوکیسه کندحمدوثنارا
افزون شودآن درد درآن خسته دوارا        
حاشا گذردازتوگدا زاده خطارا
غمازشماردبخودش بادصبارا
ازبهردونانی طلبدگاوطلارا
حاسدنزند تهمت تزویروریارا
ازخویش بران مردم وزان نفس وهوارا
باطعنه وتهمت بکشندش سعدارا

 

پرهیزازمنیت


به پرهیزازمنیت ازمنیت کینه ها خیزد
به آب مهردل راشوی تامهمان پسندآید
سرای معرفت باشد دلیکه باصفاهمدم
ندیده کس خسارت ازمحبت اندرین خلقت
هیول وعقل اول درمحیط مهرروح افزا
اگرشدراهبرخضرت برای چشمه خورشید
شودآبستن ازیک قطره باران صدف آنجا
مجال بردباری رااگرکاه دلت دارد
گدای کوی درویشان قناعت پیشه گرباشد
مرام دل سپاری را نداند جزدل عاشق
هزاران هیکل ثعبان نداردپایه علمی
تعجب نیست گرانی انا الله ازدرخت آید
شکافد بحرراازسوی ناشکری اقوامش
برای رجعت یاران به شک اندربود زاهد
اگرعبدی اطعنی را برابر باخود انگارد
حدیث عشق وعرفانراسلیمان داد موری را
سرموئی زاسرارش به دیوی داد بلقیش اش
هزاران سال درزیرفشارشعله خورشید
سواران حقیقت راچسان زیرآوردمسکین
به فرق فرقدان چرخ آنجاپانهدانسان
خذف گربشکندگوهررواج چرخ این باشد
مکن کاری به انسانی که باخودخوش نمیداری
خدوم خلق شدگرمغربی مزدش زتهمت شد

 


دلی کورابودکینه ملال وفتنه هاخیزد
زدائی غیرراازدل یقین زانجا خداخیزد
خوشا آن دل که شدفتنه بجای اوصفاخیزد
تکا ن دل ازغبارغیرتادیدی وفا خیزد
جواهرباشدآماده عرض نا آشنا خیزد
بدون زحمت ظلمت ازآن اب بقا خیزد
رود درقعردریا دیدی درپربها خیزد
ازاین بابت کنارروشنائی کهربا خیزد
اصالت دردلش باشد زخاکش پادشا خیزد
اگرعاقل شودعاشق زهرمویش غنا خیزد
بخواهدگرزپای دل عصایش اژدها خیزد
بباید دید رازورمزارنی ازکجاخیزد
به یکروئی فرعون شاهی اوازسما خیزد
ندیده گلشن مرده ززیربرفها خیزد
که طی الارض وفرمانبرزمین زیرپاخیزد
ازآن دانشگه عرفان هزاران برخیاخیزد
رساندتخت زررا ازسبا برمدعا خیزد
اگرتاب آورد سنگی عقیق پربها خیزد
زگردپای اسبانش نشان لایراخیزد
زپایش تیربشکسته درآرند بی صداخیزد
دریغ ودردجای شاه عادل هرگداخیزد
ابالی لاابالی را کنارآردبلا خیزد
همیخواند برمزدش شود درابتلا خیزد

 

روکردم


بیادروی تودرگلستان که روکردم
پیاله ای بکفم دادساقی وحدت
میان مردم دانا که آبرویم بود
به گلشن آنهمه نسرین وسوسن ولاله
هلال ابروی توبی مثال خلقت بود
غزال نافه گشایدبه عطرتونرسد
حدیث چشمه خورشیدواب خضرنبی
دل ازملال فراقت گرفته بوداما
برای کشمکش دهرباحلاوت می
عدوی جان شده برمغربی لب لعلت

 


نداشت بوی تورا هرگلی که بوکردم
که درکنارتوباشم چه ارزوکردم
بیادوصل توتجدیدآبروکردم
ولیک عطرتودرنافه جستجوکردم
به ماه اول هرماه روبروکردم
عبیرزلف تورادرکناراوکردم
رسدبه آب لبت نیست گفتگوکردم
رهاندم زغمت روی درسبوکردم
هرآنچه تهمت زاهدبشددپوکردم
همیشه دررخ خودجای برخدوکردم

 

داشتم دارم


گلایه ایکه من ازیارداشتم دارم
کلیدگنج بدست خزان فتاده ازآن
مرابه خنده پرزهرآشنامفروش
زدست زاغ وزغن باغ ولاله پژمرده
بفصل گل که گلستان گرم بازاراست
بیارباده رنگین توساقیا اکنون
میان وصلت وهجران فرق بسیاراست
براه عشق توازبس ملامتی دیدم
به شمع روی توپروانه وارسوخت پرم
خزان رسیده بگلزارعشق من اکنون
اگرچه عشق حقیقی بکس نه آسان است

 


چراکه ترس زاغیارداشتم دارم
هنوزواهمه ازخارداشتم دارم
ملال ازهمه دیدارداشتم دارم
ولی ازآن دل بیمارداشتم دارم
من آروزی توبسیارداشتم دارم
گلایه ازتووخمارداشتم دارم
نظربه وصل تودلدارداشتم دارم
ازآن ملامت اشرارداشتم دارم
زبانه ای بدل ازنارداشتم دارم
توقعی زتوای یارداشتم دارم
به تاسحرزشب اذکارداشتم دارم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:8  توسط استادمغربی  | 

اشعارخواندنی

خسارت باغبان به چمن


خسارتها که براین گلستان بادخزان دارد
بهاران آمده خرم جهان ازماه فروردین
بزیربرف بهمن گل بفکرغنچه کردن بود
فروشد باغبان اهل گلستان رابه بیگانه
دهد سهمیه آب چمن برباغ بیگانه
شکسته زخمه تارترانه خوان این گلشن
بدورباغبان جمعند هرزاغ وزغن اکنون
چرایارب چمن مانده بزیرپای بیگانه
چرافصل بهاران گلستان پژمرده گل پرپر
عجب دارم که بعضی ها شده همسوی بادشمن
دگرساقی نداردحال برپیمانه گردانی
همه رفتند ازگلشن مگرگلهای پژمرده
اگراینگونه ماندگلستان درفصل فروردین
اگرازمغربی پرسی گلستان گشت ویرانه

 


هزاران بدترازآن جورورظلم باغبان دارد
ولی درگلشن ما ماتم ازبادخزان دارد
بفکرغارت اما باغبان ازگلستان دارد
نمیدانم خیانت رابه اهل خودچسان دارد
ولی ازفرط بی آبی فغان بلبلان دارد
نه قندخائی طوطی نه صوت قمریان دارد
ولی بلبل زدلسوزی برخ اشگ روان دارد
چه سودی باغبان پست ازبیگانگان دارد
مگرگلشن نشینان ازطبیعت امتحان دارد
نداند ازکجاسودی به گلشن این وآن دارد
نه گیرائی می نی باده رنگ ارغوان دارد
نه قمری ما نده نی بلبل نه کبکی باچمان دارد
هزاران بارافزونتر به فصل دی خزان دارد
مگرروزی چمن بیندمدبرباغبان دارد

 

نصیحت


ایکه ازدهرتورا نانو نوائی دارد
بکن اندیشه فردای قیامت بجزا
دستگیری بکن افتاده دلان رابه جهان
ملک وثروت به کفت داداگردست قدر
ایکه ازسوی جهان گذرا مینالی
تیغ بران به کفت داد اگردست زمان
علم ودانش همه گویند زثروت بهتر
مشکن دل دل بشکسته بدان جای خداست
این جهان گذراهمچوگذرگاه بود
به کسی عهدبه بستی مشکن گفته خدا
بکسی رازدلت رامسپارونگران
بگریزانکه قباداردودردوش عبا
ظاهرابوذروسلمان وبه باطن پی جاه
دوچهل سال اگرخدمت اینان بکنی
مغربی کرددوسی سال به اینها خدمت

 


درحذرباش که هرصبح مسائی دارد
عمل خوب وبدت هرچه جزائی دارد
همه جنبنده وافتاده خدائی دارد
بکن انفاق قدرچونکه قضائی دارد
باادب باش که هردرددوائی دارد
فکرفردا بکن هرضربه سزائی دارد
عالم ونخبه بهردوره بهائی دارد
خوف کن زانکه بشب شورونوائی دارد
خوش به آنیکه سبک باروصفائی دارد
مرحبا آنکه بهرعهد وفائی دارد
باش هرمحرم اسرارجدائی دارد
متکبربودهرآنکه عبائی دارد
زیربغطاق وعبالات وعزائی دارد
نشودباورت این قوم ثنائی دارد
جای شکرانه ازاین فرقه بلائی دارد

 

ویرانی باغ


گلشن افتاده بدست باغبان بدادا
باغبان رزل گویا دشمن گلشن بود
گلستان رامیدهدباحیله برزاغ وزغن
بلبلان ازغم گرفته زانوی غم دربغل
میکندپرپرگلستانراکنون زاغ وزغن
گلستان بازلف آشفته چوقلب عاشقان
دربهاران کس ندیده درچمن بادخزان
ازحصارباغ آثاری نمانده باغبان
باغبانکه نیست خبره درنگهداری گل
غلغل خم دیگرازاینجا نمیآید بگوش
غارت گلشن براه  افتاده بادست زغن
عاقبت این باغبان پست ازنفرین گل
مطربا خوش باش سازت کوک کن آیدبهار
ساقیا می ده خمارم جام سنگین ده به من
باده رنگین به فصل گل بزیرسروناز
مغربی راپیرفرموده بهاران میرسد
آیدآنروزیکه گلها باغ راخندان کنند
صبح نزدیک است جانا صبرکن براین خزان

 


سوسن ونسرین شده پژمرده ازبادجفا
میکندپامال گلشن رافتاده گل زپا
بدترازصد بهمن ودی باغ شدبی محتوا
نه صدای سازمضراب ایدازاین گلسرا
گوئیادربین گلشن آمده دردوبا
شانه باانگشت خوددیگرنمیداردصبا
قمریان گلزارراباگریه میداردرها
گشته همدست شیاطین کرده ویران باغ را
اب رابسته بروی گلستان ولاله ها
چون دگرمیخوارگان عشق رانبودبها
بلبل خوشخوان چوزندانی ندارد نغمه را
میرود ازباغ ومسکن میکندویرانه ها
باغبان راقمریا ن میراندازاین گلسرا
میکه هوش ازسربرد نزدیک صبح است وبیا
میشو دهردرد عالم را اگرباشد دوا
باغبان باذلت وخواری رود ازاین فنا
گل شودسیراب ازسرچشمه آب بقا
باغبان هم ازمکا فات عمل افتدزپا

 

سال هشتادوهشت


قامتم خم شد الهی ازغم هشتادوهشت
نخبگان ازبهرآزادی مردم اهل علم
ازجوانان رفت براعدام شصت هشت نفر
رهبران دین برای سلطنت ازبهرزر
شدگدازاده رئیس دولت وکشوربما
ساقیان مرگ چمله صف کشیدند وبرند
هرکجا فرزندمادربود با چوب وچماق
صفحه تاریخ را باخامه ننگ وستم
کرد زندانی زنان باوقاروباحیا
عیدنوروزاست اکثرخانه ایرانیان
دیو ودد گریان شده ازجوروظلم آدمان
خیس شد باخون خود ملت واشگ دیده اش
درکنارمادران هم کودکان درروزعید
بارالها مصلح عالم نمیایدچرا

 


سرنگون ای کاش باشد پرچم هشتادوهشت
شد همه زندانیان عالم هشتادوهشت
قامتان مادران خم ازغم هشتادوهشت
کرددرخون تیغ بران ودم هشتادوهشت
داد ماراجای نوشی ازسم هشتادوهشت
عالمان علم را ازقلزم هشتادوهشت
ازبرای مردمان شد همدم هشتادوهشت
کرده اند رنگین زظلم ظالم هشتادوهشت
باطنا ابلیس وظاهرعالم هشتادوهشت
شد همه ماتم کده ازماتم هشتادوهشت
روبهان گریان زظلم آدم هشتادوهشت
سیل  خون افتاده برراه  ازیم هشتادوهشت
جمله زندانی هم ازجام جم هشتادوهشت
تارهاندمردمان راازغم هشتادوهشت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:4  توسط استادمغربی  | 

اشعارعرفانی

شنا درخم

بین ماویار  چندی بو  جداافتاده   بود
گفتم آن زلف سیاهش راکنم شانه ولی                                                         آهوان ازعنبرزلفت زبس شرمنده شد
مرغ بختم میدهدازعرش فرخنده صفیر
هاله ایکه ماه   نودار  دز مرآت  صفا
زاهدان راگوکه ما   افطاربامی میکنیم
باده ایکه کرده شیخ ومفتیان برماحرام
دی بکویش رونهادم تا    دهدجامی بما
روبزن آتش ببغطاق وعباباقیست وقت
این همه خونریزی وجوروجفانبودعجب
ساقی خوشچهره ریزدخون مابا تیغ لب
عاقبت مرهم نهد برزخم ما   با آب لب
مغربی رادرکنارخم بدیدم منتظر
 

 

                                            

 

کس نمیداند جدائی از   کجا  افتاده بود
پیش تردیدم که دردست صبا افتاده بود

عطرمویت زانکه دردشت ختاافتاده بود
کهکشانهاراازآن صوت وصلاافتاده بود
عکسی ازماه     رخ ایزدنما   افتاده بود
گوجوازش را    زپیرر  هنما  افتاده بود
قسمت ما بوداز        قالوبلا   افتاده بود
من نمیدانم چرابی    اعتنا     افتاده   بود
مصلحت این است   برآنها ریا افتاده بود
تاج شاهی چون بدستان  گدا   ا فتاده بود
زانکه خم دردست    خمار  جفاافتاده بود
چون طبیبیکه ره از  آب    بقا افتاده بود
کوئیادرفکرت در   خم    شنا  افتاده بود

                                            

 

 


روزگاری بودمردخوشخصال
باادب با    علم   خادم   برهمه
درطرفداری    مظلوم    زمان
هربدی راازوجودش سلب کرد
لقمه ای گرمیرسید  از  کردگار
هربرادرخواهریکه    داشت او
هریکی راصاحب   اموال کرد
آشنایش دختری    داشت وفقیر
ازتواضع این جوان خوش مزاج
خودجهیزیه   بجای   او  خرید
داشت آن دختر  اگر  ماد ر پدر
زندگی رااین دوتاکردی شروع
صاحب دختر   شدندی   وپسر
بعد سی و   چند  سال ازآسمان
هرچه ثروت داشت دادازدست او
زان طرف   زنکه  فقیرنان بود
زن سر نا سازگاری  را  گشود
خرده ریزی ا ز پدرارثی رسید
ارث راازشوی خودپنهان  نمود
بودده سالی    که ازشوهرجوان
اوکه درآئینه     میکرده   نگاه
روزگاری شوهرش راچون الاه
حالیا ثروت که دررفته زشوی
                                        

 


باطراوت باصداقت خوش جمال
بر  علیه    ظلم   اوبی    واهمه
بارها  محبوس شد  بی جرم آن
اعتماد    مردمان  را جلب کرد
قسمت   مردم   نمودی    اوقار
داداز   اموال   خود بی   گفتگو
نی زاینده  ملال   وباک    کرد
بوددر   دست   نداری   اواسیر
کردباآن   دختر  آخر   ازدواج
اعتراض قوم و خویشان ناشنید
زان دوهم ناشد  به این دخترثمر
بخت دختر   کرداز  آندم طلوع
ازهوا باریده   میشد  سیم وزر
شدبه این مرد   صداقت امتحان
چمله گی اقوام و اخوان شد هوو
گوی سبقت   ازحریفان میربود
گوئیا      آن  دختربی  نان نبود
آنهمه لطف ازسوی شوهرندید
دربر    شوهردگر  شبها  نبود
عارزن میشدکندصحبت به  آن
فکر    دیگردرسرش آورد گاه
می پرستید اوبه صدشوق ونگاه
زن شده چون عقرب بدتندخوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 17:41  توسط استادمغربی  | 

اشعارازجلددوم مغربی

اشعاراگرگوياي دردمردم نباشدشعرنيست واشعاررادرسایت اصلی مکتب مغربی ببینید

 

 نورجما لت

 

تا نورجما لت به مــن خون جگرافتا د

زهد همه زاهــد به دونا ني نــــستا نم

ما ند هله جوگندم اين چـــرخ نخوردم

ارني زچرابــــرمن دلخســــــته نبا شد

صوفي كه به عمرش زدمش خيرنديده

شيخ ازپي جنت شــــده درراه شريعت

با محتسب همدست شده قا ضي شورا

با نفــــــس درافتاد اگرآن مـــــه كنعان

تعليم وتعلم به فلك برده كلاهــــــــــش

تا كشتي نفست نكند ميــــخ توسوراخ

اكسيربود خدمت مـــردم به ادب باش

ديدم رخ ماهت بــه فلك روي هلالش

برمغربــــي باديد حقـــــارت منگرتو

 درادامه مطلب قصيده وحدت رابخوانيد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلواژه عمــــــــرم به دمي  با رورافتا د

درميــــــكده ازپير ســــــــبو پرثمرافتا د

آدم شـــــــدنم زانكه كمـــــــي ديرترافتا د

جا ئيكه به اخلاص بود درشــــــجرافتا د

اخلاص عمل خرقه صــــد رنگ برافتاد

چون خا ل وخط حوروجنان درنظرافتا د

زان محكــــمه اش پيش همه بي هنرافتا د

برســــــجده اومــــــــردم عالم به سرافتاد

روزي پــــــي تعلــيم به شوق خضرافتاد

ديدي بكـــــف صاحب بــــــــي دادگرافتاد

آبادي دلهــــــا بــــترازســــــيم وزرافـــتاد

بريا د دلم رؤيـــــت شـــــــــمس وقمرافتاد
 

شا يد به دلـــــــش وحــي زسوي نظرافتاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 19:11  توسط استادمغربی  |